نمی دانم ؟
مرا از یاد خواهی برد؟
ولی میدانم از یادم نخواهی رفت
نمی دانم؟
که می دانی برایم قدر دنیایی؟
ولی میدانم این را صادقانه می نویسم
ای تو عشقه تک تک ثانیه ها
ای تو تنها تک ترین تنهاترین
به خدا ...
به خدا ...
سلام
همه چیز تموم شد … نتایج رو اعلام کردن ... و با اعلام نتایج روز های سر در گمی من هم تموم شدن … چهار شنبه عصری که از تو سایت اسمم رو جزو قبولی ها دیده بودم باز همون افکاره (…) تو سرم بود … و تصمیم نداشتم موضوع رو به خانوادم بگم … اما بعد که نشستم با خودم سنگ هام رو وا کندم،دیدم که همش دو ساله و این دو سال با همه ی تلخی و شیرینیش می گذره … همون طور که این یک سال گذشت … با خودم که کنار اومدم نتیجه رو به اطلاع همه رسوندم و استقبال خوب سایرین حسابی تو روحیم تاثیر گذاشت و حالا الحمدلله دیگه از گمراهی در اومدم و باز یه هدیه دیگه از طرف خدا همه چیز رو به خیر رو خوشی تموم کرد.
یادم رفت از شهری که قبول شدم بگم … خدایی موندم که با اون وضع درس خوندن من چه جوری شد که قبول شدم … اونم همون شهری که دلم می خواست … مرکز استانمون … یعنی رشت … ولی یه جاییش ضد حال بود که شبانه قبول شدم … که فرق چندانی با روزانه نداره (حتی تو تعداد واحد های درسی و مدرک آخرش) و تنها تفاوتش تو شهریه ای که باید بدیم … اما از طرفی یه جور های به نفعم شد … یعنی به نفع همه ی اونایی که شبانه قبول شدن … آخه کلاس های شبانه ها نیم سال اول شروع میشن و این جوری من یه ترم از دوستام که همون جا (یعنی رشت) روزانه قبول شدن و کلاسهاشون نیم سال دوم هست جلو می افتم که این مسئله واسه من که زمان برام خیلی مهم بود یه امتیاز بزرگ حساب می شه…
یه چیز دیگه ای رو هم تا یادم نرفته بگم و اونم اینه که بعد از انشار خبر قبولیم (اونم با سرعتی بالا تر از سرعت انتشار نور) و جاری شدن SMS ها و تماس های تبریک از راه های دور و نزدیک و تبریک های حضوری،اونم در عرض کمتر از 24 ساعت تازه فهمیدم که چقدر میون نزدیکام و فک و فامیل و دوست وآشنا محبوبم … حالا موندم من اگه کارشناسی ارشدی،دکترایی،چیزی قبول میشدم چی می شد(که برای ما فنی ها اینها بعیده) ...
خلاصه گذشت...اما برای یکی از دوستای نزدیکم که یک سالی هم ازم کوچیک تره و اولین تجربش بود و تو سالی که دیپلمش رو میگرفت کنکور داده بود؛خیلی نگرانم...بد جوری نا امید شده...با همه مراعاتی که من کردم و خوشحالیم رو تو قبول شدنم به اون صورت نشون ندادم اما باز اون افسرده شده بود و بد بهم ریخته بود ... بنده خدا یه کم هم حق داره ... امان از دست پدر و مادرهایی که رویاشون قبولی بچه هاشون تو دانشگاهه و یه وقت اگه بچه ی بخت برگشته زد و قبول نشد ...
براش یه کم دعا کنین تا خدای نکرده کارش به جا های باریک نکشه ... دیوونه یه حرف هایی میزد که من با همه دیوونه بازی هام ترس برم داشته بود بد جور وحشت زده شده بودم ... اما یه خورده که با هاش صحبت کردم آروم تر شده بود ...بازم میگم دعاش کنین ...
خوب این پستم به آخراش داره می رسه...
تا سلامی دیگه و خبرای خوش دیگه یا حق...
نمی دونم این بار چه جوری شروع کنم،
بر خلاف عادت های قبلیم که می نوشتم تا نوشته باشم ، این بار می خوام ننویسم اما نوشته باشم ... اصلاً اوضاع خوبی ندارم ... همه چیز تو قلبم و توی سرم قاطی شده و حسابی دارم داغون میشم... اما فقط یه چیزه که هنوز کمکم میکنه و همون یه چیزه که تا حالا رو پا نگه ام داشته ... صبر ... همون نعمتی که حس می کنم خدا حسابی تو دادنش بهم پارتی بازی کرده ... اما اگه نداشتمش یا بهتره بگم نمیدادش حتما تا حالا حسابم با کرام الکاتبین بود...
حرفام زیادن....اون قد زیاد که نمی دونم از کدومش شروع کنم....اما بازم مثل همیشه خیلی هاش رو دوست ندارم بنویسم...چون اهل گلایه نیستم و نمی خوام اتفاقاتی رو که شاید تو بیشتر شون خودم مقصر بودم رو بندازم گردن این و اون...
این روز ها که دیگه شمارش معکوس واسه اعلام نتایج کنکور کاردانی شروع شده تنها آرزوم اینه که هر چی زودتر روز ها بگذرن واز این سر در گمی بیرون بیام ... این روز ها مدام یه رویای کودکانه میاد تو سرم و اونم اینه که چشمام رو ببندم و چند تایی گوسفند بشمرم و بعد که چشامو وا کردم ببینم چند ماهی از این روز ها گذشته و من تو یه راه هستم که از انتخابش راضی ام و دارم ادامش می دم ... مشکل الان من همینه... انتخاب ... انتخاب یه راه از میون دو تا راهی که جلومه... میتونم مثل همیشه دل به احساسم بدم و از روی حرف های دلم انتخاب کنم ... اما این بار با این اوضاع درونی داغونم خیلی ابلهلنه است...چون اگه تو انتخاب اشتباهی داشته باشم فرصت برگشتی برام نمی مونه که جبران کنم...
من یه روزی از اون دسته آدمایی بودم که دانشگاه رو هدف اصلی تحصیلم می دیدم ولی دست روز گار کارم رو به هنرستان کشید بعدشم که دیگه معلومه ... اما بازم به کاردانی قانع شده بودم و با همه بلا هایی که تو سال آخر هنرستان رو سرم اومده بود(که بازم سبب من بودم) توی یک سال بعد از دیپلمم مثلاً نشستم جبران مافات بکنم و با وجود همه ی کاستی هام تو همین یک سال آخر های کار تازه خودم رو پیدا کردم ولی اون طور که باید می کردم نکردم و نتیجه هر چی که باشه حقمه... اما گفتم اینها مشکل الان من نیستن چون اگه بخوام تو این راه راهم رو ادامه بدم هنوزم که هنوزه فرصت دارم و آخرش این دولتیه نشد آزاد و هزار کوفت و زهر مار دیگه هست ... مسئله اینجاست که با کل این قضایا و درس و دانشگاه مشکل پیدا کردم دارم لحظه به لحظه ازش دور تر میشم ... خودم هم نمی دونم و هیچ کس هم نیست بهم بگه چرا ... البته خودم اینو می دونم که فکرم و کارم اشتباهه و بارها این من بودم که دیگران رو به این راه کشوندم ... باور کنین میدونم که تحصیل درست ترین راهه ممکنه است ... خیلی ها هم همیشه و هم تو این روز ها همون حرفای خودم رو به خوردم میدن و مثلاً می خوان کمکم کنن ... اما درونم داغون تر از این حرفاست که با این حرف های با با بزرگیه همیشگی آروم بشه ... و واسه همینم هست که هیچ حرفی تو گوشم نمی ره ... شاید اگه کسی پیدا می شد که از درونم خبر داشت و با هام حرف میزد یه کم آروم می شدم ... اما افسوس که این دل ما از روز اول هم سنگ صبور نداشت و همیشه خدا صبوری کرده و سنگ صبوری ... بعضی از دوستام که دیگه به کل نا امیدم کردن و ماجرای تنها ترینم رو بهونه ی این کارام می دونن که با حرفاشون ثابت کردن که تو این همه سال رفاقت هنوز من رو نتونستن بشناسن ... خود تنها ترینم هم یه جور هایی همین فکر ها رو می کنه و دلیل این اوضاعم و این حرف های احمقانم رو حضور خودش می دونه... اما به اون حق می دم ... بایدم این فکر رو بکنه ... چون تو روز اول آشناییمون من یه آدمی بودم و حالا یکی دیگه دارم میشم....اما من اون موقع ها هم همین فکرها و همین سر در گمی ها رو داشتم ولی تنها فرقش این بود که اون روزها بی خیال بودم والکی سرم رو به کتاب ها گرم می کردم ... و الان که زمان زمانه عمل شده دارم می فهمم چه اشتباه بزرگی کردم و اگه تصمیمی که دارم رو عملی کنم بی خود یک سال از عمرم رو هدر دادم ... اونم پای چی؟ (مثلا پشت کنکور)...
یه خورده زیادی در دلم رو باز کردم ... اما دیگه نوشتم و نمی خوام پاکش کنم... با همه ی این قضایا می دونم قبولم و فکر همین هم دیوونم می کنه ... بر خلاف روز های قبل از کنکور که از خدا کمک می خواستم واسه قبولی،این روز ها ازش می خوام که وقتی نتیج رو می دن قبول نشده باشم ... آخه این جوری دیگه کمتر میرم تحت فشار و کارم راحت تر میشه ... ولی هر کاری می کنم باید زود تر تصمیمم رو بگیرم و راهم رو انتخاب کنم،چون بعد از اعلام نتایج زمان کمتر از اون چیزیه که بخوام باز فکر کنم.
خلاصه باز فقط یه نفره که می تونه کمکم کنه وهمون یه نفره که بهتر از خودم می دونه چی به صلاحمه... پس ازش می خوام که باز صبرم رو زیاد کنه و کمکم کنه زودتر راهم رو پیدا کنم...
خدا چنان کن سر انجام کار
تو خشنود باشی،ما رستگار
سلام
نمی دونم با چه رویی دوباره اومدم بنویسم ، به خدا شرمنده ام …به خاطر این همه غیبت اونم بی خبر و بی مقدمه…اما این غیبت چند هفته ای خودش داستان ها و دلیل هایی داره که دوست ندارم در موردش زیاد صحبت کنم ، چون هم حالشو ندارم و هم شاید شما فکر کنین دارم نیومدنو توجیه میکنم.
راستشو بخواین چند وقته بد جور درگیر شده بودم…حتی یکی دو روز رو اصلاً نتونستم چشم رو هم بذارم…. از زمین و زمون برام می بارید… اگه یاد تنها ترینم و روزای خوشی که لا به لای اون روزای سخت در کنارم بود و در کنارش بودم ، نبود ؛ بعید می دونم که تو اون همه مشکل و اون همه امتحان دووم می آوردم…مهم اینه که اون روزها گذشتن و برا همیشه رفتن تو تاریخ و شادی لحظه های با هم بودنمون همه ی غم های بوده و نبوده رو محو کردن… البته نباید فراموش کنم که تو تموم اون لحظه ها یه کسی حتی یه لحظه چشم ازم بر نداشت و یاد اون بود که همش آرومم می کرد….همون کسی که تو تمام دقایقم حضورش رو احساس می کردم…همون خدایی که با وجود همه بدی هام جواب دلم رو همیشه یه جور دیگه میده و واسه همینه هر چی از لطف و کرمش بگم کمه…به خدا کمه…آخه شما نمی دونین که چه جوری سر و ته همه چیزو به هم آورد و آخرش بهم فهموند که بهترین نعمتش صبره...
ولی الان اومدم که این فرصت باقی مونده از تابستونو حسابی از خجالت دوستام در بیام...اما احساس می کنم که دیگه دوستی برام نمونده...تنها کسی که می شه ازش یاد کرد مریمه گله که اونم آبجیمه و حسابش جداست...حامد جونم هم هست که می دونم سرش خیلی شلوغه و مدام دنبال آپ وب موزیکشه و ازش انتظاری ندارم...
باید یه تکونی به این کلبه بدم...
بعدشم برم یه چند تا دوست تازه پیدا کنم تا بلکه کمتر بو غربت بدم...
اما آمار وبلاگم بیشتر از غربت از بی معرفتی میگن...
خلاصه این که این دو سه هفته رو می خوام مثل سابق باشم...همون طور...
خوب...
تا سلامی دیگه...یا حق
سلام
باز من اومدم…
راه سختی رو پشت سر گذاشتم که حالا سوای انتظار، خیلی چیزای دیگه رو برام یادگار گذاشته…
بالاخره این کنکور رو هم دادم و حدود یه ماهی دیگه با اعلام نتایجش راه اصلی زندگی برام روشن میشه…
حوصله گفتن از روز امتحان و با قی قضایا رو ندارم؛ چون این داستان کش داره و از عهده ی نوشتنش بر نمی یام، بعدشم تازه معلوم نیست که کسی حاضر به خوندن اونا بشه…اما یه نکته ای رو باید حتمنی بگم و اونم اینه که سوال های تخصصی بعضی از رشته ها از جمله رشته ی ما (الکترونیک) بس نا جوانمردانه سخت بود…انگار طراح های سوال می خواستن عقده های دوران تحصیلشونو رو سر داوطلب های بخت بر گشته ی امسال خالی کنن… اینم از شانس ما بود دیگه… ابر و باد و مه خورشید و فلک…
ولی خودم دیگه بهتر از هر کسی می دونم اینا همش بهانه اند و موقع اعلام نتایج من دچار چه حسی میشم…نه که خدای نکرده تر زده باشم…اما درصد تخصصی ام خیلی پایینه… که با وجود درصد های بالای عمومیم می دونم که امسال هم… .
ولی اگه معجزه شد وامسال اسم منم اشتباهی(!) جزو قبول شده ها در اومد باید از خیلی ها ممنون باشم…از همون کسایی که شب و روز برام دعا کردن و خصوصاًاین روز ها آخر حتی یه لحظه دست از دامن خدا کوتاه نکردن…کسایی مثله مادرم…تنها ترینم…آبجی هام…و همه ی اونایی که همش واسه موفقیت همه ی جوونا دعا میکنن…
اما بیشر از همه و اول از همه باید از خدا ممنون باشم؛چه قبول بشم و چه نشم…چون خدایی این خدا بود که تو این یه سال حتی یه لحظه هم تنهام نذاشت و با وجود اینکه من زود از حضورش غافل میشدم باز با اولین دعام اجابتم میکرد…البته با حکمت و تقدیر خودش که گاهی برام روشن میشده و گاهی تو قبولش دچاره تردید میشدم…
تو این مدتی که نبودم حرفام اندازه ی یه کوه شدن،ولی دوست ندارم تو اولین پستم سرتون رو درد بیارم…می ذارم واسه بعد و سعی ام رو می کنم که اولین مطلبم رو سبک و کوتاه بنویسم…
راستی تنها ترینم زود تر از من کنکورش رو داد…کنکوره عشقمونو میگم… اما هنوز وقت آزمونش تموم نشده و زمان براش مونده…براش دعا میکنم…همون طوری که اون برام دعا کرد…از ته دل و با تمام وجود…خدایا کمکش کن…
این روزها احساس میکنم بدجوری دیوونشم…شاید به عشقش یه وبلاگ زدم و توش فقط از اون نوشتم…عین دیوونه ها…چون واقعاً این روز های آخره قبل از کنکور فقط عشق اون بود که تواون شرایط بد زمانی دلگرم به ادامه راهم میکرد…
خلاصه اینم از پست اولم…فکر کنم تا یه هفته ای خبری از آپ کردنم نباشه…آخه برنامه سفر دارم…
جا داره این آخر های مطلبم از چند تا از دوستای خوبم…آبجی های گلم…که تو مدتی که نبودم اومدن و لطفشون شامل حالم شد تشکر کنم…اول از همه آبجی مریم گلم... آرام عزیز آبجی تازم… و دختر احساساتی که هنوز نا شناسه…کجان اون آدهایی که مدام از بی معرفتی و بی وفایی دختر ها میگن…
.
.
.
دیگه رفتنی شدم…
.
.
.
تا سلامی دوباره…
.
.
.یا حق